Screenshot

هشزاد

یادداشت‌های علیرضا غلامی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

هرزنوشت یک عصر زمستانی

cover

احساس تنهاییِ غریبی می‌کنم. مدت‌هاست برای کوچک‌ترین رضایتی دست‌وپا می‌زنم. روزبه‌روز کمتر درک می‌شم. روزبه‌روز بیشتر تنهاتر میشم.
تو برهه‌ای از زندگیم هستم که بقول یکی راهم از دوستان قبلیم جدا شده. اصولی که دارم [که حداقل از نظر خودم چندان غیرعقلانی نیستن] رو روزبه‌روز کمتر تو اطرفیانم میبینم و هرروز بیشتر متاسف میشم.
چقدره سخته زنده بمونی و توامان بخوای به قوانینت پایبند باشی. جایی که وقاحت با استدلال بقا حدومرزی نمی‌شناسه. حتی نزدیک‌ترین دوستانت.
عصیان‌گری که ستایش‌خواه شده. شور و شوقی که به رویای ثروت یک‌شبه به دلقکی برای خندیدن اربابانتش بدل شده. آزاداندیشی که برای این و اون قصر می‌سازه تا بلکه چس‌مثقالی هم سگ‌خور عایدش بشه.
هرچی سن‌ام بیشتر میشه هم شانسم برای برخورد با افرادی با ذهن سالم و نه ضربه‌دیده و شکست‌خورده و مالیخولیایی کمتر میشه. جایی که به اقتضای شرایطش نمیشه به توییت آرش میلانی امیدوار بود:
«گاهی وقت‌ها منتظر هم‌سفر نباید موند. گاهی وقت‌ها ‘ماندن چون در انتظار رفتن است حقارت‌آور است’. گاهی وقت‌ها هم‌سفر رو باید در بین راه یافت.»
مگه چندنفر تو این شهر هستن که راهی که من رفتم رو رفته باشن؟ واقعا کمن، نه اینکه نشناسم‌شون، واقعن کمن.
در همه‌ی زمینه‌ها منظورمه.
سخته جایی که نه نوامبرِ شیرین درک می‌شه نه شاهزاده‌ی کوچک بخوای از زندگی‌کردن در لحظه و لبخندزدن و خندیدن برای مردمش حرف بزنی.
جایی که گوشی‌ها همواره روی میزه و چه بسا صدات رو هم ضبط می‌کنن.
جایی که موج‌های توییتری موج‌سوارانش رو به زیر میگیره و هم موج فراموش میشه و هم موج‌سوار. حالا دونفر هشتگ میزنن براش بحثش جداست. اونم دوتا هشتگ متفاوت.
خسته‌م. از آهنگ Ben seni hiç unutmadım بدجوری خسته‌م. از Ali Kınık و صداش هم خسته‌م. از رتبه‌ی اول مصرف سیگار تبریز و اطرافش هم خسته‌م. از کافه‌ها و چایی‌ها و قهوه‌ها و بحث‌های کشکی و یبوستی.

تصویرِ نوشته دارک‌آرتی هست از Femme Arbre.

علیرضا غلامی
4 ژانویه 2016

اجرای چریکی پروژه یا کسب‌وکار

Chrick

اگه کسانی از دوربرتون یا خودتون تابحال کسب‌وکاری راه اندازی کردین یا حداقل تلاشی دراین مسیر انجام دادین به احتمال زیاد شما هم درون سیاه‌چال ایده‌آل‌گرایی و اما و اگرهای ارائه دادن بهترین محصول گیر افتادین یا باهاش آشنا هستین. حلقه بی‌پایان بهبود طرح، محصول یا خدماتی که هنوز ارائه نشده و صرفا در مرحله تلاش برای راه‌اندازیش واردش میشید. در این بین، وقتی نظرات دیگران رو هم میپرسید حجم چیزهایی که باید بهش فکر کنید روزبه‌روز بیشتر میشه و نتیجه چیزی جز سردرگمی و در اکثر موارد تحلیل انرژی و درنهایت لغو پروژه نیست.
گاهی وقتا حتی بحران‌های فلسفی هم وارد ورک‌فلوِ راه‌اندازی کسب‌وکار میشه و حرکتی که برای ایجاد تغییر در زندگی کاری شروع شده بود با رسوباتی از نیهیلیسم متوقف میشه.

مدت زیادی هست که درتلاشم راهی برای تغییر در این مرحله از شروع کسب و کار پیدا کنم. طی صحبت‌های زیادی که با دوستانم داشتم و مطالعه سرگذشت افراد مرتبط به دستورالعملی رسیدم که چیزی شبیه به اجرای چریکی پروژه یا راه‌اندازی چریکی کسب‌وکار هست.

ویکیپدیا در مورد جنگ چریکی میگه:

جنگ چریکی یکی از انواع جنگ‌های نامنظم است که در آن گروه کوچکی از افراد مسلح با استفاده از تاکتیک‌هایی چون کمین، شبیخون، خرابکاری، جنگ ایذایی، تاکتیک‌های بزن دررو، و جابجایی سریع به یک نیروی نظامی بزرگ‌تر و کم‌تحرکتر حمله‌ور شده و بلافاصله صحنه نبرد را ترک می‌کنند.

با تعمیم این شیوه جنگ -که کاراییش رو چندین بار تا حالا اثبات کرده- به راه‌اندازی کسب‌وکار میشه راه‌اندازی چریکی کسب‌وکار رو با مشخصات زیر تعریف کرد:

– شروع فاز اجرایی پروژه همزمان و در ترکیب با فازهای دیگر.
– انجام کارها بصورت آنی و فشرده در همان لحظه رسیدن ایده به ذهن.
– اختصاص زمان محدود برای انجام کارها.

این سبک راه‌اندازی کسب‌وکار چه مزیتی داره؟
مزیت اصلی این شیوه در این هست که از ازهم‌گسیختگی افکار و پریدن اون از این شاخه به اون شاخه جلوگیری میکنه و تمرکز رو روی کارها حفظ میشه. درواقع اون لحظاتی که خودتون رو مجبور میکنین صرفا روی پروژه کار کنین ذهن از هرگونه فشار فکری فارغ میشه و طبعا میدونین که مغز انسان مولتی‌تسک نیست.

آیا همه میتونن از این سبک استفاده کنن؟
بدیهیه که در این سبکه فاز تحقیقات نادیده گرفته میشه یا اهمیت کمتری داره. طبعا برای کسب‌وکارهایی که ارزش‌رسانی غیربدیهی (محصول یا خدماتی که ارزش اون برای مشتری بطور ذاتی قابل احساس نیست) دارن ریسک کار بسیار بالا خواهد بود. ولی برای کسب‌وکارهایی که شیوه‌ی کاری ساده و یا تست‌شده‌ای دارن احتمال موفقیت زیاد هست.

تجربیات خودم شامل راه‌اندازی کسب‌وکار نمیشه ولی پروژه‌هایی بوده که با همین سبک به نتایج جالب توجهی رسیده. پروژه هپی‌کارت سرویسی بود که اسفند 1392 راه‌اندازی شد و میتونستید از طریق اون صرفا با وارد کردن اطلاعات جزئی کارت تبریک بسازین و برای دوستانتون ارسال کنین. اجرای این پروژه کمتر از 8 ساعت زمان برد و شاید اگه مشکل فنی‌ای که که پیش اومد نبود این زمان کمتر هم میشد. تبلیغات سرویس صرفا یک معرفی ساده در شبکه‌های اجتماعی بود. در طول 10 روز 640 نفر از طریق این سرویس کارت تبریک ساختن و برای دوستانشون ارسال کردن. قرار بود پروژه توسعه پیدا کنه که متاسفانه با وجود برخی مشکلات شخصی راکد موند.

مثال دیگه بازطراحی وبلاگم بود. نسخه قبلی بیش‌تر از 7 ماه زمان برد و نسخه فعلی 14 ساعت. حال آنکه نسخه فعلی جدا از ریسپانسیو بودنش ساده و کاربردی‌تر هم هست.

در روزهای آینده بطور مفصل‌تر در این‌باره مینویسم. در این مدت علاقه‌مندم اگه شما هم تجربه‌ای در این نوع توسعه و اجرای کارهاتون دارید جزئیاتش رو به من هم اطلاع بدید.

 

 

علیرضا غلامی
17 آگوست 2015

اصول نسبتا کافی.

 

یک: فلسفه شیوه‌یست برای پیدا کردن راه زندگی یا پیداکردن حالتی بهتر برای هرچیزی.
دو: مقدار ارزش دانش فلسفی شما با مقدار اعمال آن در زندگی‌تان رابطه مستقیم دارد.
سه: کسی مجبور نیست به عقاید فلسفی شما احترام بگذارد.
چهار: کسی مجبور نیست به عقاید فلسفی شما علاقه‌مند باشد.
پنج: استفاده از سوال‌های نیهیلیسمی در بحث‌های  غیرمرتبط چیزی جز بیشعوری شما اثبات نمی‌کند.
شش: در صورتی که مستقل نیستید یا مسئولیت تامین نیازهای زندگی‌تان با شما نیست، عقاید و دانش شما پشیزی بیش نمی‌ارزد.

(ادامه دارد)

 

علیرضا غلامی
17 ژوئن 2015

رنج‌نوشت | گفته‌ای از ناگفته‌ها

2

سکانس اول
دبیرستان تمام می‌شود، حالا تو هستی و هزار راهی که می‌توانی انتخاب کنی و زندگی‌ات را در آن راه ادامه دهی. بخاطر علاقه‌ات و اینکه فکر میکنی در این راه می‌توانی به آرزوهایت برسی. یکی از رشته‌های مرتبط با کامپیوتر را انتخاب می‌کنی.
سکانس دوم
روز اول دانشگاه است، صحنه‌هایی که در فیلم‌ها دیده‌ای را در ذهنت مرور میکنی، فکر می‌کنی حالا در جمعی قرار داری که قشر باسواد جامعه است و حداقل چند مثقال بیشتر می‌فهمد. با دیدن افراد دور و برت و استادهای مختلف می‌فهمی که ذهی خیال باطل.
سکانس سوم
با هر مصیبتی که هست دانشگاه را تمام می‌کنی، حالا باید از چیزی که داشتی و (بالفرض) چیزی که یادگرفتی استفاده کنی و وارد بازارکار شوی. امیدوار هستی، هرچه باشد تو مدت زیادی را به یادگیری چیزهایی صرف کردی که میدانی استادان دانشگاهش هم پشیزی از آن نمی‌فهمند چه برسد به آنهایی که آن بیرونند.
سکانس چهارم
به هر طریقی خودت را به بازار معرفی می‌کنی، بالاخره اولین مشتری‌ات را پیدا میکنی و قرارداد می‌بندی. پروژه قرار است در دو هفته تمام شود و تو مبلغی میگیری که در حالت عادی در شش ماه طول می‌کشد خرجش کنی.
خوشحالی، شروع به نوشتن پروژه میکنی. روز تحویل فرا می‌رسد، مشتری می‌گوید که کار بسیار خوب شده فقط چندتا تغییرات جزئی باید بدهی و پس از آن مبلغ قرارداد را پرداخت خواهد کرد.
سکانس پنجم
شش ماه گذشته است، بالاخره تغییرات واقعی یا واهی تمام می‌شود. مشتری می‌گوید به زودی تسویه حساب میکند. سه ماه می‌گذرد.
سکانس ششم
انرژی که برای چندین سال ذخیره کرده بودی با شور و شوقی که داشتی به همراه محتویات جیبت در همین مدت ته می‌کشد. شکست؟ نه، بالاخره انسانی و باید زنده بمانی. از بین هزاران رقیب می‌گذری و پروژه بعدی را با دادن امتیازات فراوان میگیری. قرار است یک ماهه تمام شود.
سکانس هفتم
در روزهای آخر اتمام پروژه هستی، مشتری تماس می‌گیرد و می‌گوید خواهرزاده‌اش یک ”وب‌سایت بلاگفا ”برایم درست کرده و نیازم برطرف می‌شود. لازم نیست زحمت بکشی.
سکانس هشتم
اینجا نمی‌شود. جهان سوم است دیگر. تصمیم میگیری با آن طرف آب کار کنی، برای پروژه‌های چندهزار دلاری بیدهای بیست دلاری از هندوستان و پاکستان داده می‌شود. گویا گندی که در جهان سوم است سرریز شده و به روی جهان اولی‌ها ریخته شده است.
با اتفاقاتی رابطی را پیدا می‌کنی که آنجا برای تو پروژه بگیرد. خوب گویا راهت را یافته‌ای. همه چیز خوب پیش می‌رود. کارها را انجام می‌دهی و آماده‌ای که حاصل دسترنجت را بگیری. اما کشورت و بانکهایش تحریم است. دوباره دست به دامان واسط‌ها میشوی، کارمزدشان میشود درصد زیادی از پول تو. پس تصمیم میگیری از رابطتت بخواهی که پولهایت را پیش خودش نگه دارد و و یکجا برایت بفرستد.
سکانس نهم
شش ماه میگذرد. حالا میخواهی پولت را دریافت کنی، هزاران نقشه هم برایش کشیده‌ای. با رابطت تماس میگیری. می‌گوید پولت را نمیدهد. آب را بریز به آنجایی که شدیدن می‌سوزد.
سکانس دهم
درحالی که به سختی نفس می‌کشی تصمیم میگیری بیخیال آزادکاری شوی و مدتی در استخدام شرکتی بمانی تا حالت سرجایش بیاید.
یکی از پیشنهادهای کاری را قبول میکنی، وظیفه‌ات چیست؟ پشتیبانی از سیستمی که در آمریکا نوشته شده، در شیراز بومی سازی شده، در اصفهان بهینه شده، در تهران خراب شده و در تبریز فروخته شده.
رویاهایت را برباد می‌بینی.
سکانس یازدهم
استعفا میدهی، گوربابای استخدام و آزادکاری، راهش استارت‌آپ است. به همراه گروهی شروع بکار می‌کنی. مدتی میگذرد و کار تمام میشود. حالا وقت پیدا کردن سرمایه گذار است. بشین تا پیدا شود.
سکانس دوازدهم
برف می‌بارد، کنار پنجره نشسته‌ای. بر روی گرامافون یک آهنگ قدیمی روسی پخش میشود. سیگارت را روشن می‌کنی، پک عمیقی می‌زنی و به دانه‌های برف خیره می‌شوی.

علیرضا غلامی
22 فوریه 2015

معبد

آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود. شب چنان بر عالم نشته بود که گویی هیچ گاه بر نخواهد خاست؛ گویی از ازل همین جا نشسته بوده است؛ هرکز نه دیروزی بوده و نه فردایی خواهد بود، و من – همچون شبح که در شب های کوستان های ساکت، صحراهای به خواب رفته، ویرانه های نومید، قبرستان های عزادار و شهرهای آلوده و عفن، سراسیمه و هراسان، همه جا را بی هدف پرسه زند- زندگی میکردم.
رویای گیج و گنگ و خیال آمیزی بود. بر روی همه چیز، حریری از افسانه کشیده شده بود، اما حریر سیاه بود؛ افسانه شوم بود … نمیتوانم وصف کنم؛ همه جا شب بود؛ نه، همه چیز شب بود.
و من در شب حرکت میکردم. از روزها سخن‎ها میدانستم و میگفتم. اشباح دیگرنیز، با سرودهای زیبای من در ستایش روز، از نهانگاه های خویش بیرون می آمدند و از عمق شب، به سوی من میشتافتند و با چشمانی که برق حسرت و کنجکاوی از آن میتراوید، به من خیره میشدند و تا خوبتر بشنوند، گرداگرد مرا، تنگ، در حلقه ای از خویش میگرفتند و سرهاشان را تا روس سینه و دامن و پهلوهای من پیش می‎آوردند و من دلکش‎ترین ترانه هارا در حسرت خورشید، در مدح روز و در ستایش نور، بر آنان فرو میخواندم و آنان – همچون کودکانی کنجکاو، به افسانه ای باور نکردنی گوش فرا میدهند – در حالی که نصویری از آنچه من می‌سرودم نداشتند، غرق در سکوتی لذت بخش و جذبه ای خاموشی آور میشدند … ومن ، هر لحظه از آهنگ غم آلود سرودهایم و کلمات آتشناک شعرهایم – که همه، اوردای که در آستانه ی موهوم معبد خورشید بود – گرم تر میشدم، داغتر میشدم، شعله میگرفتم و میسوختم و طنین صدایم گریه آلود میشد و میگرفت و از فشار هیجان، راه نفس بر من بسته میشد و ناگهان، همچون سایه ی پرنده گمشده که به شتاب فریادی بر می‌آورد و در دل شب محو میگردد، من از جمع آرام و محزون اشباحی – که زمزمه خاموش قطره های اشک را بر سیمایشان میشنیدم – بیرون میپریدم و گم میشدم و آنان نیز – همچون سایه های گریزنده ی خیال – از همه سو پراکنده میشدند و هر یک سر در گریبان شب فرو میبرد و ناپدید میگشت.

هبوط در کویر | علی شریعتی
(بازنشر از وبلاگ ناجی، 7 جولای 2008)

علیرضا غلامی
12 فوریه 2015

اعتراف و آنتی هموروئید

چقدر زور زدم تا شعرم چاپ شد
این روزها بیشتر از شعر به شیاف می‌اندیشم
می‌خواستم حافظ بشوم، عطار شدم
“شربت اسطوخودوس موجود است”
“لطفن به طرف داخل فشار دهید!”
عمو صادق راست می‌گفت:
در زندگی زخم‌هایی است که آدم روش نمیشه جاشو نشون بده حتا به پزشک متخصص…
تعمیر اگزوز پذیرفته می‌شود!


– الو!
من اچبر اچسیر هستم فرزند مرحوم نغی اچسیر
اهل آستارا، ۵۲ ساله، با لهجهٔ قلیظ تورکی
سوگند می‌خورم زمین ثابت است، خورشید متحرک
و اقرار می‌کنم سردبیر راست می‌گوید من شاعر نیستم گاوم
و قبول می‌کنم فرانو شعر نیست لطیفه و متلک روشنفکرانه است
ـ بیب بیب بیب بیب…..
آی… گالیلئو گالیله کجایی؟
جیوردانو برونو رو کشتن!

اکبر اکسیر (شاعر معاصر)

علیرضا غلامی
5 فوریه 2015

شاید این تنها منم

بی‌هیچ لبخندی،
چه واقعی و چه دروغ،
چه شیرین و چه تلخ،
چه تلخ،
چه تلخ است لب‌هایت.
چگونه ادامه دهم وقتی هر ادامه‌ای یادآور ادامه طره‌‌ی توست؟
چگونه بر این رنج پایان دهم وقتی هر پایان تلخ و شیرینی مبهوت پایان گیسوی توست؟
چگونه آرام شوم وقتی هر آرامشی در مجانب نفس‌هایت نظاره‌گر سکوت چشمان توست؟
جفا را از تو فهمیدم.
از حرکت پلک‌هایت که تاوان می از قلب هر بیننده‌ای می‌گیرند.
یا نه، شاید این تنها منم.
براستی چه کسی را توان نظاره‌ی توست؟
براستی چه کسی سوختن به جان می‌خرد تا آتش تو را در آغوش بگیرد؟
چه کسی در دریای بی‌کران به خواب می‌رود تا طعم یاقوت تو برد؟
شاید این تنها منم.

علیرضا غلامی
10 ژانویه 2015

ما و دشت اورتیکا

plain

 

زندگی به مثال یه دشت اورتیکا هست، ما با تولدمون تو این‌طرف دشت وارد بازی میشیم و قراره در طول زندگی‌مون به اون‌طرف دشت برسیم.
اتفاقی که برامون میافته دو حالت بیشتر نداره، یا باهاشون برخورد می‌کنیم یا نمی‌کنیم. اون‌هایی که برخورد نمی‌کنن بدون مشکل خاصی به انتهای دشت می‌رسن و تمام. جبر جغرافیایی.
اما کسانی که با اورتیکاها برخورد می‌کنن، درد شدیدی وجودشون رو فرا میگیره، راه‌حل اول خاروندن جای زخمه، راه دوم بریدن جای زخم، راه سوم بریدن کل اون عضو و الخ، ولی اون زخم نه تنها از بین نمیره بلکه لحظه به لحظه به شدت درد افزوده میشه.
این افراد به چند گروه تقسیم می‌شن:
کسانی که هیچ‌ایده‌ای برای رفع درد ندارن، تا آخر مسیر با اون درد می‌رن و شاید زخم رو بزرگتر کنن و بیشتر عذاب بکشن.
کسانی که ترجیح می‌دن بجای رفع اون زخم، با یه پماد ضددرد تا آخر مسیر برن.
یه عده‌ی دیگه، نه از پماد استفاده می‌کنن، نه درد رو تحمل می‌کنن، بلکه با اون درد زندگی می‌کنن، چه بسا ازش لذت می‌برن. اگه احساس نیاز کنن اون زحم رو بزرگتر می‌کنن و بالعکس.
این آدم‌ها شگفت‌انگیزن.

 

علیرضا غلامی
1 اکتبر 2014

چالش طراحی سرویس: از صفر تا درآمد ماهانه پنج میلیونی در عرض شش‌ماه

دیروز آرش میلانی یه حرکت فوق‌العاده رو تو وبلاگش شروع کرده و قرار شده چالشی رو به سرانجام برسونه که در طی اون یه وب‌سرویس راه‌اندازی کنه و اون وب‌سرویس رو در عرض 6 ماه به سوددهی ماهانه 5 میلیونی سوق بده. چالشی جالب و هیجان‌انگیز که درپی دعوت آرش تو توییتر و فیسبوک و دیگرجاها ترکید و با هشتگ #IranDevChallenge پیگیری میشه.
از همون ابتدای سطرها هیجان و انگیزه و انرژی سراسر وجودم رو گرفت، اینطور چالش‌ها شوخی ندارن، میخوان به جواب برسن و رحم و مروت هم حالیشون نمیشه. باید زود شروع کرد و با قدرت پیگیری کرد. با توجه به اینکه به قول پیمان می‌خواستم جزئی از این حرکت باشم و به نوعی چلنج اکسپتد و این حرف‌ها، یکی از ایده‌هایی که مدت‌ها بود می‌خواستم پیگیری کنم رو از طریق این کانال جلو می‌برم و جزئیات پیشرفت کار رو بطور هفتگی می‌نویسم.

قوانینی که در این چالش رعایت می‌کنم:
– تاریخ شروع 17 شهریور 1393 و پایان 17 اسفند 1393 خواهد بود.
– با توجه به اینکه بیزنس‌پلنـم فعلا تکمیل نشده بطور قطع نمیدونم مبلغ هدف چقدر هست ولی سعی‌م رو میکنه نزدیکش باشه.
– تو راه اندازی این سرویس سرمایه جذب نمی‌کنم.
– هر هفته 25 ساعت رو بهش اختصاص می‌دم.

برای خودم آرزوی موفقیت دارم. بریم که شروع کنیم هیجان مطلق رو :)

علیرضا غلامی
8 سپتامبر 2014

صبح‌بخیر وبلاگ‌نویسی

سلام دنیا :)
ساعت 5:28 دقیقه‌ست. بامداد 16 شهریور 1393. کار بازطراحی و بازسازی وبلاگم الان تموم شد. بعد از یه مدت طولانی و چندین و چند مشکل و تاخیرهای مکرر، بالاخره تلسم بی‌وبلاگی شکست و وبلاگم اومد بالا. بازم میتونم مثل سابق بنویسم.احتمالا نوشته‌های قبلی رو وارد این وبلاگ نکنم. این روزها بیشتر از هرموقع به یه شروع مجدد نیاز دارم و شاید بهتره این شروع رو از وبلاگم باشه.
در مورد تم وبلاگ بگم که حاصل یه هفته کار فشرده هست. از چندتا خط‌خطی تو صبح یه روز خوب شروع شد و به چیزی که الان می‌ببینین ختم شد. سعی کردم تا جایی که میشه ساده باشه و عناصر اضافه ازش حذف بشه. برای مثال حتی قابلیت جستجو هم تو این طرح قرار داده نشده. به لطف سیستم گرید بوتسترپ 3 طرح ریسپانسیو هست. البته تو رزولیشن‌های خیلی پایین کمی مشکل وجود داره که سعی می‌کنم تو روزهای آینده اصلاحشون کنم. اصلاح شد. همچنین نمایش مطلوب فونت‌ها رو مدیون صالح سوزنچی عزیز و زحماتش هستم. امیدوارم حرکتی که شروع کرده متدوام و موفقیت‌آمیز باشه.
چیزهای زیادی هست که این مدت دوست داشتم درموردشون بنویسم و امکانش نبوده ولی از این به بعد سعی می‌کنم چیزی از قلم نیافته. هرچند برای همین پست نیم‌ساعته دارم زور می‌زنم. امان از توییتر که ما رو به کوتاه‌نویسی و کوتاه‌خوانی عادت داد!

علیرضا غلامی
6 سپتامبر 2014

نوشته‌های قدیمی‌تر

با وارد کردن اسم و ایمیل خودتون تو فرم زیر می‌تونید از آخرین نوشته‌های وبلاگ باخبر بشید. شاید بعضی موقع‌ها چیزهای دیگه‌ای رو هم براتون فرستادم. مطمئنا منظورم اسپم نیست :)



یه فنجان فید مهمون من باشید.

وب‌گردی‌ها

  • No bookmarks avaliable.